بسم الله الرحمن الرحیم
در چنین شبی، در چنین شهری، علی آمد و سرآغاز فصل تازهای در تاریخ بشر در عرصه عقلانیت، معنویت و عدالت گشود. اگر امشب شما فقط برای مراسم جشن اینجا تشریف آوردید و دوست دارید خارج از مراسم عادی یک جشن، سخنی گفته نشود و شنیده نشود یا کسالتآور باشد، من عرایض خودم را زودتر تمام میکنم. همین الان میتوانم ختمش کنم.
اما اگر دوست دارید که بدانیم چرا ما علی را دوست داریم و چرا به او مفتخر هستیم و چرا در چنین شبهایی به یاد او شاد هستیم، من شما را دعوت میکنم و از شما خواهش میکنم که با تأمل بیشتری به دقایقی که مصدع اوقات شما میشوم، عنایت بفرمایید. شاید هیچ شهری و هیچ شبی مناسبتر برای گفتن آنچه که ما از امشب و این شب، یعنی مکه، خدمتتان تقدیم میکنم، نباشد.
مکه یک شهر معمولی نیست. یک استثناء در تاریخ بشر است. آفرینش انسان، هبوط آدم و حوا از این شهر شروع شد. طبق نص روایات، آدم بر کوه صفا و حوا بر کوه مروه هبوط کردند. این شهری است که آفرینش آن، آفرینش انسان و هبوط انسان از اینجا آغاز شد. بزرگترین پیامبران الهی به این شهر آمدند. سنگ بنای کعبه را خود آدم گذاشت و نوح بنا را تجدید کرد و ابراهیم دوباره.
بزرگترین و شریفترین انسانها که پیامبر و علی و فاطمه باشند، هر سه در این شهر به دنیا آمدند. در مسجدالحرام و در فاصلههای کوتاهی از خود مسجدالحرام. بزرگترین نهضت توحیدی در تاریخ بشر از این شهر شروع شد. آخرین باری که خداوند به قصد تشریع، با بشر سخن گفت، در این شهر بود. آیات وحی بر آخرین پیامبر بزرگ خدا در این شهر نازل شد. و جالب است که آخرین نهضت احیای انسانیت و توحید و جهانیسازی عدالت و معرفت و معنویت هم، یعنی ظهور امام زمان(عج)، از همین شهر شروع خواهد شد. در روایات هست که در مسجدالحرام، در کنار رکن یمانی، روزی که وقت آن برسد، ایشان خواهد ایستاد و فریاد خواهد زد: «اللهاکبر، انا المهدی». روایت دارد که تکبیر مهدی، تمام مکه را خواهد لرزاند و یاران او، ۳۱۳ نفر، همه در مکه و در مسجدالحرام حاضر شدند و آن روز خاص که قیام جهانی از این شهر آغاز بشود، همانطور که نبوت پیامبر از این شهر شروع شد و عالمگیر شد، آن حرکت نهایی عدالتخواهانه بشری دوباره از همین شهر و از همین مسجدالحرام آغاز خواهد شد.
بنابراین، در شهر استثنایی در کل تاریخ بشر و جغرافیای زندگی بشر هستیم و به خصوص در چنین شبی. شاید تنها مردی است که در کعبه به دنیا آمده است.
راجع به علی، تعریفهایی ناقص که بیشتر به تحریف شباهت دارند، زیاد صورت گرفته است، حتی بین خود شیعه. ما با چند علی در تاریخ آشنا هستیم که هیچ کدام علی واقعی نیستند. علیهای ساختگی هستند، علیهای علیِ تجزیه شده که هر گروهی و قشری، یک بعدی از ابعاد شخصیت او را برجسته کرده و بقیه ابعاد را فراموش کرده است و همه این علیها یک سهمی از علی واقعی در آنها هست، اما هیچکدام علی واقعی نیستند.
شما با یک علی آشنا هستید که علیِ درویشها، علیِ صوفیمنش، علیِ وصل به آسمان و جدا از زمین، جدا از بشر و صوفیمسلک است که هیچ توجهی به بشر، به واقعیت زندگی او ندارد. این یک علی است که بعضیها او را معرفی میکنند.
یک علی داریم که گروه دیگری در طول تاریخ مطرح کردهاند و آن علیِ جنگجو و شمشیر به دست است که گویی از حکمت، از عقلانیت و از رحمت و مهربانی در او سراغی نمیگیرند.
یک علی دیگر که باز معرفی شده است، علیِ لیبرالیست دموکرات است، علیِ لیبرال دموکرات، علیای که خیلی شبیه اومانیستهای قرن شانزده و هفده اروپا حرف میزند. تأکید اصلی در کار او و در سخن و روش او بر آزادی است، نه عدالت، آزادی منهای عدالت. علیای که از عدالت و شریعت گویی خبری ندارد.
یک علی چهارم و پنجمی هم عدهای دیگر به ما معرفی کردهاند و میکنند و او یک علیِ متشرع سختگیر قشری، از نوع فقهای اهل ظاهر است که به باطن دین گویا توجه ندارد.
علت این علیهای متعدد و متکثر و گاه متضاد با هم، علت تراشیدن اینچنین شخصیتهایی از امیرالمؤمنین، فوق طبیعی بودن علی است. یک انسانی است که در همه این وجوه، در رده یک فهرست بشری است و هر کسی از باب محدودیت خودش، به زاویهای از این زوایا توجه کرده است و از بقیه غفلت کرده است. اما آنچه را که باید دانست، این است که علی واقعی هیچکدام از اینها نیست، گرچه همه اینها سهمی از علی واقعی دارند.
من میخواهم عرضم را با یک تعبیری از حضرت فاطمه(س) راجع به علی(ع) شروع بکنم که بزرگترین علیشناس تاریخ، فاطمه است، چنانکه بزرگترین فاطمهشناس، علی است. فاطمه، دختر پیامبر، او هم یک انسان عادی نبود. ایشان صدای فرشتگان را میشنید. پیامبر نبود، ولی روح او به لطافت روح پیامبران و لطیفتر از روح بسیاری از پیامبران بود.
طبق روایت مشهور و اکثر فاطمه یک خانم 17- 18 ساله، زنی بود که جاذبه او آنقدر قوی بود که جبرئیل او را پایین میکشید. در روایت دارد وقتی ایشان از دنیا میرفتند، جبرئیل را دیدند و عبارتی که از ایشان نقل شده است، این است که اطرافیان دیدند حضرت فاطمه که در شرف رحلت از این عالم است، دارد زیر لب میگوید: «سلام بر جبرئیل و سلام بر رسول خدا». و بعد به اطرافیانشان گفت: «آنچه را که من میبینم، شما هم میبینید؟» یعنی جبرئیل را. «سلام بر فرشته مرگ».
فاطمه زهرا یک چنین روح لطیفی را دارد. و اینقدر وارسته است و از همه دنیا و همه عوالم بالاتر است که یک جایی نقل شده است که یک وقتی پیامبر و فاطمه بودند. پیامبر به فاطمه فرمود که فاطمه! جبرئیل همین الان نازل شده است و از تو میخواهد که هرچه از خدا میخواهی بخواهی، مستجاب میشود. هرچه از خدا میخواهی همین الان بخواه، مستجاب میشود.
جوابی که فاطمه به پیامبر و در واقع به حضرت جبرئیل میدهد، جمله فاطمه این است. ایشان، طبق روایت، فاطمه قدری سکوت کرد. پیامبر گفت فاطمه! الان فرشته وحی در کنار من است و میگوید هرچه میخواهی بخواه. فاطمه قدری سکوت کرد و سپس گفت: «شَغَلَنِی عَنْ مَسْئَلَتِهِ لَذَّتُ خِدْمَتِهِ». لذتی که از خدمت به خدا میبرم، مرا از هر خواهشی بینیاز کرده است. هیچچیزی نمیخواهم. این روح فاطمه، عظمت روح فاطمه در جبرئیل بزرگتر است.
میگوید: خدا را جز برای خودش نمیخواهم. خدا را برای خودم نمیخواهم. برای خودش میخواهم. هیچچیزی از خدا نمیخواهم. هیچی.
آن وقت تعبیر ایشان این است: «شَغَلَنِی عَنْ مَسْئَلَتِهِ لَذَّتُ خِدْمَتِهِ». من آنقدر سرشار از لذت خدمت به خدا و خدمت به مردم در راه خدا هستم که فرصتی که فکر کنم چه چیزی برای خودم میخواهم، نداشتم. من هیچ چیزی برای خودم نمیخواهم. تمام توجه من به او است و به لذتی که از خدمت به او دارم میبرم. «شَغَلَنِی عَنْ مَسْئَلَتِهِ لَذَّتُ خِدْمَتِهِ اَلْمَسْئَلَةُ لَذَّتُ خِدْمَتِه.» بعد فرمود: «لَا حَاجَةَ لِی غَیْرَ النَّظَرِ إِلَى وَجْهِهِ الْکَرِیم» به جبرئیل بگویید که از خدا جز یک چیز نمیخواهم: آنکه بگذارد به سوی، به چهره و وجه کریم خدا نظر بکنم. هیچ چیزی نمیخواهم جز این که خدا را و جمال خدا را ببینمو من جز لذت از جمال خدا، هیچ چیزی از این عالم نمیخواهم.
فاطمه این است. اگر میخواهید عظمت فاطمه را بشناسید، از همین جا باید بشناسید.
وقتی که پیامبر از دنیا رفت، ایشان به جای این که گریه کند که پدرم رفت، من رابطه خاص عاطفی با ایشان داشتم. وقتی ایشان در فراغ پیامبر گریه میکردند، تعبیر حضرت فاطمه(س) این است که فرمود: «ارتباط ما با وحی قطع شد.» تمام ناراحتی او این بود. «ارتباط ما با عالم بالا قطع شد.» ارتباطی از نوع ارتباط نبوت، نه همه ارتباطها. اینها جملات فاطمه بعد از رحلت پیامبر است:
«پدر! پس از تو راز دل را باید با جبرئیل گفت. هیچ کس دیگری آنقدر ظرفیت ندارد که بتوانم با او صحبت بکنم. خبرهای آسمان پس از این قطع شد و دیگر وحی به سوی ما نمیآید. خانه ما محل رفتوآمد فرشتگان بود و من به آنها عادت کرده بودم. - اینها جملات فاطمه است - من به آنها عادت کرده بودم و با فرشتگان وحی انس گرفته بودم. وقتی میآمدند، من میفهمیدم که آمدهاند.»
راجع به این که خداوند چرا جهاد را واجب کرد، چرا امامت و رهبری صالح را واجب کرد، عدالت را چرا واجب کرد، امر به معروف و منکر را واجب کرد و...، چون فرصت نیست من ترجمه این را سریع میخوانم. اینها مقدمهای است برای تعبیری که فاطمه در سخنرانیاش، همان مدینه، چند روز پیش از وفاتش در مورد کاری که با علی شد بعد از پیامبر کرده است.
حضرت فاطمه آن تعبیری را که میخواهم برای شما از ایشان نقل کنم، فرمود: «خداوند امامت و رهبری صالح را برای نجات بشر از تفرقه قرار داده بود و جهاد را برای عزت اسلام، چون دین با ذلت قابل جمع نیست، دینی که پیامبر آورد. در ادیان دیگر هم ممکن است باشد. من در یکی از این شبکههای عربی دیدم، فکر میکنم تلویزیون خود سعودی بود. یکی از آخوندهایشان داشت صحبت میکرد، میگفت که واجب است اگر میدانید در یک مبارزهای با ظلم و کفر، شکست میخوریم، واجب است سکوت و همکاری و شرعاً مبارزه حرام است! عین تعبیر ایشان بود.
بعد به قضایای عراق اشاره کرد که اینهایی که عراق، در این 10- 20 روز در نجف مقاومت کردند و کل ارتش آمریکا را عقب راندند و نگذاشتند وارد حرم بشوند. میگفت اینها خلاف شرع عمل کردند! نباید مقاومت کرد، چون جان آدم به خطر میافتد! اینها یک جهادی را میخواهند که در آن جان آدم به خطر نیفتد!
گفت در جبهه در خط بودیم، آتش خمپاره سنگین بود، گفت دکتر گفته ترکش برایت خوب نیست! اینها یک جهادی را میخواهند که در آن تیر و ترکش و خونریزی و شیمیایی نباشد بگویند بفرمایید هرجا را میخواهید بگیرید و مصادره کنید! اینها جهاد مسالمتآمیز میخواهند.
حضرت فاطمه(س) میگوید: جهاد را خدا برای عزت اسلام واجب کرد، چون اسلام تحقیرشده، اسلام در حاشیه و تشریفاتی نمیتواند مردم را از ذلت و از شقاوت نجات بدهد.»
حضرت فاطمه(س) راجع به عدالت میگوید: «مردم! زکات بدهید مالیات بدهید، آنهایی که ثروتمند هستند به فقرا کمک کنند، نگویند به ما مربوطی نیست اگر خدا میخواست به آنها میداد. زکات بدهید تا پاک شوید. آنها که زکات و مالیات به فقرا نمیدهند و کمک نمیکنند، ناپاک از این عالم میروند، ولو صد حج بگذارند.
در روایات ما هست که اگر هر سال حج بیایید و هر شب نماز شب بخوانید و هر روز روزه باشید، ولی از سهم فقرا در اموال خود بیرون نکنید، اینها همه باطل است.
فاطمه گفت: «مردم! زکات بدهید تا پاک شوید و رزق و نعمت و رفاه در جامعه فزونی یابد.» یعنی اگر ثروت در یک گوشهای متمرکز شود و بقیه فقیر بمانند، شما ناپاک هستید. جامعه شما پاک نیست و فقر در جامعه گسترش پیدا میکند. راجع به عدالت، تعبیر فاطمه این است: «خداوند قرار داد «العدل تَنْسِیقاً لِلْقُلُوبِ». اجرای عدالت باعث نزدیک شدن قلبها به هم میشود. میگوید اگر صلح میخواهید، اگر دوستی و صفا و برادری در جامعه میخواهید، عدالت را اجرا کنید. یعنی همه به حق خود برسند.
ما یک جریان انحرافی در طول تاریخ همیشه داشتهایم و الان هم داریم که به نام صلح و امنیت، ظلم را توجیه میکنند. مثل این که کسی به ظالم و مظلوم به هر دو میگوید: «آقا! خشونت بد است.» یعنی هم به ظالم، هم به مظلوم، آن کسی که آمده اشغال کرده، گرفته، کشته، غارت کرده، هم به او، هم به آن کسی که غارت شده و تحقیر شده، به هر دوشان میگوید آقا! صلح و امنیت را رعایت بکنید، خون نریزید، خشونت نباشد. این جز امضاء گذاشتن پای ظلم و تأیید ظلم چیست؟
فاطمه میگوید که اگر «تنسیقالقلوب» میخواهید، اگر میخواهید دل مردم، شخصیت مردم قوام پیدا کند و نسب پیدا کند و دلها به هم نزدیک بشوند، اگر میخواهید به هم مهربان باشید، باید حق هر کسی به او برسد. باید عدالت اجرا بشود و حدود الهی باید اجرا بشود ما دنبال آرامش و صلح و صفا و امنیت و مدارا و اینها بدون عدالت نیستیم. اینها وقتی ارزش دارند که در خدمت عدالت باشند و زیر سایه عدالت باشند، نه علیه عدالت.
اتفاقاً عین این تعبیر را به امام حسین هم میگفتند. وقتی قیام خود را علیه دستگاه شروع کرد، به او گفتند که شما امنیت مردم را به خطر میاندازید. صلح اجتماعی را به خطر میاندازید.
وقتی بدون اینکه داوری بکنید در مورد ظالم و مظلوم، صحبت از صلح و امنیت میکنید و علیه خشونت حرف میزنید، معنایش این است که خشونت ظالم را تأیید میکنید و فقط به مظلوم دارید میگویید مقاومت نکنید! اسلحه خود را زمین بگذارید و دستهایت را بالا ببر. دارید این را میگویید. این منطق سازش و تسلیم و تأیید ستم از اول تاریخ تا الان بوده است.
فاطمه میگوید: «اگر میخواهید دلها به هم نزدیک بشود و محبت و برادری و دوستی در جامعه و صلح و صفا و مدارا گسترش پیدا کند، باید با ظلم مبارزه بشود.» و راجع به امر به معروف میگوید: ««مَصْلَحَةً لِلْعَامَّةِ»». یعنی برای مصالح توده مردم و برای منافع آنها امر به معروف و نهی از منکر، یعنی نقد اجتماعی، نظارت دائمی و نقد اجتماعی از پایین به بالا و از بالا به پایین و نقد عرضی باید در جامعه باشد. همه باید مراقب هم باشند و همدیگر را نقد کنند و همدیگر را به خیرات و ارزشها تشویق کنند و از امور ضد ارزش همدیگر را منع بکنند. و راجع به قصاص میگوید: «اجرای عدالت قضایی و قصاص باعث حفظ حرمت خون و جان مردم میشود، چون جان مردم، امنیت مردم و خون مردم در فرهنگ اسلام مقدس است.» در فرهنگ قرآن این است که اگر شما جان یک نفر را که بگیرید، جان کل بشریت را گرفتهاید. قرآن میگوید: ««مَن قَتَلَ نَفْسًا»» هرکس یک تن را بکشد، خون یک نفر را بریزد، خون یک بیگناه را بریزد، مساوی است با اینکه انگار خون همه بشریت را ریخته، انگار کل بشریت را به قتل عام کرده است. فرق نمیکند بگویید: «حالا یک نفر کشتیم، کشتیم.» یک نفر مساوی است با همه بشریت. این فرهنگ قرآن است.
و راجع به اصلاح بازار، فاطمه(س) میگوید: «وَ تَوفِیَةً لِلْمَکَائِلِ وَ الْمَوَازِینِ تَغْیِیرًا لِلْبَخْسِ». «خداوند اصلاح ترازوها را واجب کرد.» این جملهها را گوش کنید، این جملهها خیلی قشنگ هستند. خداوند اصلاح ترازوها را واجب کرد و رعایت دقیق پیمانهها را برای اینکه کمفروشی و توی سر مال همدیگر زدن و توی سر حق همدیگر زدن در جامعه منتفی بشود.
و بعد میآید راجع به این تعبیری که میخواهم. حالا فاطمه که چنین کسی است. بعضیها فکر نکنند چون شوهر ایشان یا پسرعمویش بوده و به او ظلم شده و ایشان قرار بوده مثلاً خانم خلیفه بشود، نشده، ناراحت است و آمده است این صحبتها را کرده است. این حرفها در ذهن بعضیها میگنجد. بعضی از آقایانی که چیز نیستند در آثارشان اینها را نوشتند.
اولاً بشناسید فاطمه کسی است که جبرئیل میآید، به پیامبر میگوید فاطمه هرچه میخواهد بگوی بخواهد؛ و ایشان میگوید «من هیچ چیزی نمیخواهم. من از خدمت به خدا دارم لذت میبرم و هیچ چیزی جز جمال خدا نمیخواهم. و این ایده فاطمه است. ایدئولوژی فاطمه اینها است. این جملهها که گفتم، بعضی از نکات مهمی است که از فاطمه به یادگار مانده است، با اینکه اغلب جملهها و سخنان ایشان را در تاریخ دفن کردهاند، همانطور که خودشان معلوم نیست کجا دفن شده. جملههای او را هم خواستند دفن بکنند. هر آنچه مانده، برای ما کافی است.
وقتی یک چنین زنی راجع به اتفاقاتی که افتاد و کاری که با علی شد، ببینید چه جملههایی میگوید. باز من یک ترجمه البته مضمونی است ، نه دقیقا تحتاللفظی، یادداشت کردهام برای شما میخوانم.
همه شما مدینه بودید. پیامبر از دنیا رفته. ۱۰ روز از رحلت پیامبر گذشته است. آن قضایایی که در اتفاق افتاد و از پیامبر اتفاق افتاده است. علی به خاطر مصالح اسلام و وحدت اسلامی سکوت میکند. خود حضرت امیر(ع) در نهجالبلاغه میگوید. میگوید من فکر نمیکردم بعد از پیامبر این اتفاقات بیفتد، ولی افتاد. و بعد تصمیم گرفتم که افشاگری بکنم و مقاومت بکنم و کمی هم مقاومت کردم. ولی بعد دیدم که اگر بخواهم بایستم، ممکن است اصل این نهضت عظیم اسلامی که با این همه مخالف بپا شده و پیامبر از دنیا رفته، ممکن است اصل آن به خطر بیفتد و لذا سکوت کردند و حتی بعداً ایشان همکاری میکنند. همکاری انتقادی، یعنی منتقدانه، در عین حال اگر جایی لازم است مشورت هم میدهند. علی در خانه نشسته برای اینکه مصلحت وحدت اسلامی را رعایت بکند و من همین جا میخواهم عرض بکنم که دیگه بعضیها از علی متدینتر نشوند. چون علی که خودش قربانی بزرگ این مسئله است، به خاطر وحدت سکوت کرد و حتی به آنها مشورت داد. بنابراین ما به طریق اولی باید در موارد خاص اینجا به خاطر وحدت امت اسلام سکوت کنیم. اگر علی خودش سکوت کرد، هرکس که مرید علی است، باید سکوت کند. این داغ باید همینطور بماند؛ ولی راجع به بعضی مسائل میتوانیم سکوت نکنیم و آنچه که ایده ماست را بگوییم که سر چه چیزی است و تفاوتها سر چه چیزی بودند.
علی در خانه نشسته بود. در روایت نقل شده است که فاطمه آمد به علی گفت که بعد از آن مسائلی که پیش آمد، حضرت امیر گوشه اتاق نشسته بود و چمباتمه زده بود. یعنی زانوهایش را بغل کرده بود و سرش را روی زانویش، در گوشه اتاق نشسته بود که چه خواهد شد و بر سر امت اسلام چه خواهد آمد؟ فاطمه(س) به علی(ع) میگوید که: «روزی بود که تمام این مسلمانان منتظر بودند شما کی خط دشمن را میشکنید و بعد اینها پشت سرت بیایند از آن دالان امنیتی که تو با خون خودت و با جان خودت ایجاد کردی، بیایند عبور بکنند. یک وقتی اینجوری بود، حالا اینجوری شده که تو مثل جنین، مثل طفل در شکم مادر که دیدید طفل در شکم مادر سرش را روی زانوهایش گذاشته و سرش را خم کرده. مثل طفل در شکم مادر کنار دیوار نشستی و سرت را روی زانوهایت خم کردهای.» و بعد آنجا نقل شده است که صدای اذان آمد و علی به فاطمه گفت که «ما اگر بخواهیم که این صدا بر منارهها بماند و محو نشود، من باید سکوت کنم وگرنه اصل اسلام و اگر درگیریهای داخلی بین مسلمانها شروع بشود، اصل مکتبی که پیامبر آورد همه محو خواهد شد.» علی گفت: «وظیفه من نشستن در خانه است.» فاطمه گفت: «و وظیفه من بیرون آمدن از خانه است.» آنجا دارد که فاطمه از خانه به سمت مسجدالنبی بیرون آمد. و نقل شده که حتی طرز راه رفتن او در کوچهها، میگفتند مثل طرز راه رفتن پیامبر است. هرکس فاطمه را میدید، میگریست و به یاد پیامبر میافتاد. و آن سخنرانی بزرگ و تاریخی فاطمه در مسجدالنبی، در مدینه، اینجا اتفاق میافتد که تمام مهاجران، مهاجرین و انصار و بزرگان اسلام، همهشان در این مسجد حضور داشتند. فاطمه رفته و دارد برای همه مرد و زن سخنرانی میکند. یک بخشی از این سخنرانی که راجع به مسئله علی است، این است که معلوم بشود مسئله شخصی و مسئله قدرت نیست، مسئله بلایی است که بر سر اسلام تا آخر دارد میآید.
اینجا حضرت فاطمه(س) نمیخواهد وحدت اسلامی بهم بریزد و درگیری بشود، اما در عین حال میخواهد پرچم حقیقت را برافرازد و حرفی که باید زده میشد و آن روز باید زده میشد، زده بشود، که فردا کل تاریخ تحریف نشود. بخشی از جملات فاطمه در آن سخنرانی این است که با ترجمه مضمونی من برایتان میخوانم. بخشی از آن اینهاست:
«مردم! ما بسیار جنگیدیم و مصیبت دیدیم تا دهان شما به کلمه اخلاص باز شد. ما خیلی زحمت کشیدیم تا شماها قبول کردید و آمدید و به این نهضت پیوستید. آن دورانی که ما تنها بودیم. علی اولین مسلمان بود. آن دورانی که وقتی پیامبر از خانه بیرون میآمد، پیامبر که در مکه بود، هر روز جیره کتک داشت. هر روز بیرون میآمد، سر راه کاروانها صحبت میکرد، یک کتک مفصلی میخورد و خونین و مالین برمیگشت. آنجا فاطمه، دختر ۵ - ۶ ساله و علی تنها و یکی دو نفر دیگر کسانی بودند که میآمدند و خون از سر و صورت پیامبر پاک میکردند. فاطمه، دختر ۵- ۶ ساله بود که بارها خون از سر و صورت پدرش پاک کرده بود. وقتی پدرش راه میافتاد و در اوایل دعوت به توحید و عدالت میکرد و اینها دورش راه میافتادند و میگفتند این دیوانه است، خُل است، جادوگر است، دارد جوانهای ما را جادو میکند و با سنگ میزدند یا مدفوع شتر و حیوانات را روی سر و روی پیامبر خالی میکردند، این فاطمه بود که میآمد و دامان پیامبر را مینشست و اینها از سر و روی پیامبر پاک میکرد و اشک میریخت.
فاطمه(س) میگوید: «مردم! ما بسیار جنگیدیم و مصیبت دیدیم تا دهان شما به کلمه اخلاص باز شد. به برکت مجاهدان روسفید ما که شکمهایشان از فرط گرسنگی و جهاد به پشت چسبیده بود، شما با نور خدا آشنا شدید. شما پیش از بعثت چه بودید؟ مردم مکه و مردم مدینه شما قبل از اسلام که بودید؟ یعنی تا ۱۰ - ۱۵ سال پیش، تا ۱۰ - ۱۲ سال قبل، تا بیست و چند سال پیش؟! شما بر کنار پرتگاه آتش بودید. شما چون جرعهای آب و لقمه غذا در دسترس هر از راه رسیدهای بودید. شما امنیت نداشتید. هرکسی از اینجا رد میشد، محض تفریح یک کتک هم توی سر شماها میزد. شما ارباب مردم مدینه و مکه بودید کی بودید؟ شماها این بودید؟ شما مثل جرعه آبی بودید که در دسترس هر از راه رسیدهای قرار داشتید. هرکه رد میشد، شما را میتوانست قورت بدهد. و چون آتشزنهای فوراً خاموش میشدید. شما آتشی نداشتید. اگر حرارت و آتشی نبود، مثل آتشزنه و جرقهای بود که لحظهای میآمد و میرفت.
بعد فرمود که لگدکوب هر عابری بودید، نوشیدنی شما آب گندیده کنار جادهها بود که آلوده به سرگین و پهن شتر بود و غذای شما پوست جانوران مردار بود. شما ذلیل و تحقیر شده بودید و هر ساعتی میترسیدید که از جایی به شما شبیخون بزنند و غارتتان بکنند تا خدا به دست پیامبرش نجاتتان داد.» و بعد اینجا مباحثی هست حالا در آن خطبه غیر از اینکه یک شاهکار بزرگ ادبیات عرب در تاریخ است و غیر از بحثهای بسیار عمیقی که بحثهای کلامی، فقهی، تاریخی، تربیتی، سیاسی، یک بخشی هم این مباحثی است که اشاره به همان قضیه هست. آن وقت اینجا نمیگوید شوهرم که بود، میگوید علی. میگوید: «من اینجا به عنوان همسر علی صحبت نمیکنم. من اینجا به عنوان یک زن مسلمان صحبت میکنم که او را میشناسم و شما را هم میشناسم.» بعد فاطمه به آنها میگوید که: «هر جا خطر بود، پیامبر علی را به حلقوم جنگ و به عمق خطر میفرستاد. هر جا بقیه شما میبریدید، میترسیدید، مینشستید، بهانه میآوردید، او را میفرستاد و او بلند میشد میگفت من بروم که در همین احد که در مدینه رفتیم و کوههای احد را دیدیم، همان شکافی هم که نقل مشهور است که پیامبر آنجا مجروح بودند، با دوستان رفتیم دیدیم. آنجا نقل شده است که حضرت امیر از خاطراتی که از آن جنگ نقل میکند، میگوید که یک وقتی شد که ما دیدیم همه فرار کردند. من بودم و دو سه نفر دیگر اطراف پیامبر و پیامبر مجروح بود و تمام سر و صورت و بدنش پر خون بود. و ما میجنگیدیم که قبل از پیامبر کشته بشویم و نمانیم که مرگ او را ببینیم. و بعد میگوید من در حین درگیری یک لحظه پیامبر را گم کردم و هرچه اینطرف و آنطرف را نگاه کردم دیدم نیست. گفتم پیامبر فرار که نمیکند. جای دیگری هم که نیست که برود. پس حتماً پیامبر را خداوند مثل مسیح که به آسمان برد، پیامبر را هم به آسمان برد و پیامبر به آسمان رفت. و من دیگر بعد از پیامبر یک روز نمیتوانم زنده بمانم. خود علی میگوید که من به این نتیجه رسیدم که دیگر پیامبر بین ما نیست و من دیگر فردا را نمیتوانم بدون پیامبر ببینم. و میگوید غلاف شمشیرم را شکستم که دیگر این شمشیر غلاف نشود تا کشته شوم. و با شمشیر به تنهایی، درست شلوغترین نقطه جبهه دشمن را هدف گرفتم و به تنهایی به به قلب سپاه آنها کوبیدم و هرچه جلو میرفتم، میدیدم اینها فرار میکنند. جوری که من یک مرتبه دیدم وسط سپاه دشمن آمدم و این وسط کل سپاه شکاف خورده است. هیچکس جلوی من نمیآید و توی آنجا بود که دیدم پیامبر آنجا خونی روی زمین افتاده، و دیدم پیامبر جلوتر از من در عمق قلب درگیری است و زیر دست و پای اسبها افتاده و هیچکس اطرافش نیست. این به عنوان مصداق برای این جمله حضرت فاطمه که میگوید: «هر جا خطر بود، پیامبر علی را به حلقوم جنگ میفرستاد و او سید اولیای خدا بود که با شمشیرش فرق فتنه را میکوبید و در راه خدا از هیچ ملامتی نمیترسید در حالی که شما در خوشی و رفاه بودید. - دقت میکنید؟- میگوید: شرایط این بود، ما اینجوری بودیم، شما هم اینجوری بودید. در حالی که شما در خوشی و رفاه بودید و منتظر فرصت بودید که چه وقت اوضاع علیه ما بشود! هنگام خطر میگریختید و ما را تنها میگذاشتید.» میگوید: «هر وقت میدیدید اوضاع خراب است و احتمال شکست و نابودی ما هست، شما فرار میکردید. هر وقت ما پیروز میشدیم، میآمدید به ما تبریک میگفتید.» ببینید این جملههای فاطمه چقدر زیباست. اینها افشاگری تاریخی است. میگوید: «هر وقت ما در حال شکست بودیم، فرار میکردید و میگفتید ما با اینها نیستیم. هر وقت پیروز میشدیم، میآمدید تبریک میگفتید که بهبه! کاش «یا لیتنا کنا معکم»، کاش که ما هم با شما بودیم. ما در خدمت شما بودیم، دل ما با شما بود.» بعد نکات دیگری این وسط میگویند، بعد ایشان میگوید: «سپس پیامبر رفت و هنوز دهانه زخم، بهم نیامده بود و پیکرش دفن نشده بود که شیطان را به میهمانی خانههایتان فراخواندید و راه رفته را برگشتید. آری پس از مرگ احترام برای کسی نمیماند. کتاب خدا را با آهنگ خوش و با قرائت میخوانید، ولی پیام قرآن را پیش چشم ندارید و زیر پا گذاشتهاید.»
در جوامع مذهبی خیلی اینجوری است. تجوید و قرائت و حفظ قرآن و همهشان خیلی باارزش است. تجوید و قرائت و مجلس و تواشیح و اینجور کارها خیلی طرفدار دارند اما آن لحظهای که جایی باید به این موازین عمل بکنیم، میبینیم که مصداق همین جملهای است که طرفدارانش کم میشوند.
«کتاب خدا را با قرائت، با آهنگ خوش میخوانید، ولی تذکرات آن را پیش چشم ندارید و آن را کتاب زندگی نمیدانید. میدانم دردتان چیست. - حالا این را گوش کنید. آسیبشناسی که فاطمه میکند- «میدانم دردتان چیست. شما به تنپروری و عیاشی و مستی قدرت پس از پیروزی گرفتار آمدید و خو کردهاید» چون پیروزیهای پیاپی و آن سالهای آخر مدینه، فتح مکه هم شده بود و یک قدرت بزرگ جزیرهالعرب و آماده خروج از جزیرهالعرب شده بودند. «مست قدرت شدید. شما دیگر آن مجاهدینی که در جنگ بدر و احد میجنگیدید نیستید. ۱۰ سال از آن قضیه گذشته است. یک دهه گذشته است، شما عوض شدهاید. میدانم دردتان چیست. به تنپروری و عیاشی و مستی قدرت پس از پیروزی گرفتار شدهاید و امام راستین را از حاکمیت راندید زیرا با رفاهطلبی خو کردهاید.» با این وضع جدید خوشخوشانتان آمده، با علی اینجوری نمیشد.
«ای خوشگذرانان خودخواه! همه دستاوردهایتان را به باد دادید و همه آن چیزهای گوارایی که از دست پیامبر نوشیدید را بالا آوردید.» همه را استفراغ کردید. آخرش میگویند «آنچه گفتم گفتم با آن که میدانم تکان نخواهید خورد و این دود دلی سوخته بود که از سینه برآمد. هان! اینک این شتر قدرت بر آن سوار شوید اما بدانید که این شتر زخمی است و پای آن تاول زده و ننگ آن برای همیشه خواهد ماند.» انحراف در قدرت و حکومت را میگویند، انحراف از مسیر عدالت به سمت دیگری.
«مردم! من دختر همان مردی هستم که شما را از عذاب آتش که در پیش است خبر داد. چرا به دنبال هر صدایی راه میافتید؟ به خدا سوگند اگر حکومت در دست علی میبود، - اینها را گوش کنید. امشب شب جشن است، ولی اینها را بشنوید بهتر است. خودش منشأ شادیهای بزرگتری برای ماست - «به خدا سوگند اگر حکومت در دست علی میبود، حق هر کسی به او میرسید و هیچ ستمدیده و لهشدهای در جامعه باقی نمیماند و هرکس دستاورد زحمات خود را میچید و همه شتران سیراب میشدند. او این شتر را چنان سالم به مقصد میرساند که به هیچ یک از مردم رنجی نرسد. علی اگر به حاکمیت میرسید، از اموال مردم برای خود برنمیداشت و آن روز زاهدان از اهل دنیا تشخیص داده میشدند، نه با شعار، با عمل؛ و راستگویان از دروغگویان جدا میشدند – گفتند بعد از این سخنرانی چند هفته یا چند ماه بعد حضرت فاطمه(س) از دنیا رفتند – اما از این پس، حالا که اتفاق افتاد بازیهای روزگار را یکی پس از دیگری ببینید و نسلهای بعد، بیش از شما خواهند دانست که چه اتفاقی افتاد که با حضرت علی چه بر سر امت اسلام خواهد آمد. متأسفم که نطفه فساد بسته شد و حال باید منتظر ماند تا چه وقت بیماری پیکر جامعه را به کلی از پا در میآورد. از پستان این شتر به جای شیر، خون بدوشید و زهری که به سرعت از پایتان درخواهد آورد. مردم از این پس، روی آرامش و عدالت را نخواهید دید و آماده آشوبها و جنگهای داخلی و ستمها و ناامنیها باشید که پی در پی بر سرتان خواهد آمد.» همین اتفاق افتاد و بعد از آن جهان اسلام همیشه درگیر جنگ و بیعدالتی بود.
«بشارت باد شما را به شمشیرهای کشیده علیه یکدیگر، و جنگهای پی در پی داخلی و بهم ریختن نظام اجتماعی و دیکتاتوری و استبداد ستمگران که حقوق شما و سهمتان از زندگی را هرگز آنکه حق شما است به شما نخواهد داد.» عین کلمه استبداد در سخنرانی فاطمه است. «اَبشِرُوا بِسَیْفٍ صَارِمٍ؛ مژده بدهید همدیگر را به شمشیرهای کشیده.» دیگر خشونت در جامعه از این به بعد راه میافتد. ریشه محبت را کندید. «اَبشِرُوا بِسَیْفٍ صَارِمٍ؛ بشارت باد، بشارت دهید یکدیگر را به شمشیرهای کشیده و عِنادٍ مَّعتَدٍ قاشِمٍ؛ و خشونت و جنگهای پی در پی، وَ هَرْجٍ شامِل، یک هرج و مرج عمومی امت اسلام را خواهد گرفت و «استبداد منالظالمین.» استبداد! استبداد دستگاههای ستمگر. امت اسلام از این به بعد با استبداد، با هرج و مرج، با خشونت و جنگهای داخلی درگیر خواهید شد. این سخنرانی فاطمه است. ده روز بعد از رحلت پیامبر است. هنوز تازه اتفاقات افتاده است. هیچ کس نمیدانست بعداً در جامعه اسلامی چه خواهد شد. بعد فرمود که: «اِعْتَصَمَ فَیَکُنْ زَهِیداً وَ جَمَعَ کُمْ حُسْرَةً لَکُمْ وَ أَنَّهُ بِکُمْ؛ حسرت و اندوه بر شما، وای که کارتان بعد از این، به کجاها خواهد کشید.» بعد از این سخنرانی فاطمه میگویند که این را گفتم با آنکه میدانم نخواهید شنید و تکان نخواهید خورد و این دود دلی بود از سینه من برخاست.
بخش آخر عرایضم، و اینکه حالا ببینید فاطمه راجع به علی چرا اینجوری صحبت میکند: «میگوید دیگر بعد از این خشونت و درگیری و هرج و مرج و استبداد است و عدالت نیست. حق هرکسی به او نمیرسد. حاکمان زاهد نخواهند بود و... این چه حکومتی که فاطمه نسبت به آن حساس است و اینجوری صحبت میکند.
دوستان را ارجاع میدهم که جای این خطبه را در مطالعاتشان باز کنند کلاً برای دیدن هم تاریخ اسلام و هم روایات و به خصوص خود نهجالبلاغه. روایاتی حضرت امیر در این زمینه در باب حکومت نقل میکنم که ببینید چرا حضرت فاطمه(س) آنقدر برای تشکیل چنین حکومتی حساسیت نشان میدهند.
چند جمله از عهدنامه مالک اشتر من برایتان ترجمهاش را میخوانم ولی رجوع کنید و کامل آن را ببینید. که اینها یک بخشی از آن حکومتی است که فاطمه راجع به آن حکومت دارد اینجوری صحبت میکند. امام(ع) وقتی مالک را به سمت مصر میفرستند، میدانید که مالک به مصر نرسید و در بین راه توسط ایادی دستگاه معاویه و عمروعاص مسموم و شهید شد. فرصت پیدا نکرد آن را اجرا کند. قبل از اینکه به مصر برسد. قبل از او قبلاً محمدبن ابی بکر، پسر ابی بکر، پسر خلیفه اول که هر دو پسر ابی بکر جزو یاران خاص حضرت امیر(ع) بودند. یعنی هم محمد بن ابی بکر، هم عبدالرحمن بن ابی بکر، هر دو پسر ابی بکر (خلیفه اول) جزو یاران و شیعه خاص امیرالمؤمنین بودند. به خصوص محمد بن ابی بکر را حضرت امیر محمد ابی بکر را به عنوان حاکم مصر و شمال آفریقا به ایشان مسئولیت داد و خیلی دوستش داشت و حضرت(ع) او را مثل پسرخوانده خودش میدانست. محمدبن ابی بکر در شمال آفریقا در مصر نتوانست از پس باند معاویه و امویها بربیاید. حضرت تصمیم گرفتند کس دیگری را بفرستند که تاریخ هم اشاره کرده که محمدبنابیبکر به حضرت میگوید من اگر اشتباهی کردهام بگویید که من کجا خطا کردهام؟ حضرت(ع) میگویند: نه. تو اشتباهی نکردهای، منتهی زور تو نمیرسد باید یک آدم قَدَرتری آنجا بفرستم تا از پس اینها بربیاید! که بعد کس دیگری را فرستاد و محمدبن ابی بکر پسر خلیفه اول بین راه توسط امویها شهید میشود و آنها جنازه این مجاهد شهید را توی پوست الاغ میکنند، یعنی اهانت و تحقیر او و اهانت به حضرت امیر(ع). جنازه محمد بن ابی بکر را در پوست الاغ میکنند و میسوزانند. آتش میزنند. بعد حضرت(ع) مالک اشتر را به جای او به مصر و شمال آفریقا میفرستند که حکومت علوی تشکیل بدهد که این کار محقق نمیشود و مالک در بین راه مسموم و شهید میشود.
هشتگهای موضوعی